تبلیغات
" دو رفیــق ... دو شـهیـــد " - برای تو می نویسم... (برگرفته از وبلاگ معراج شقایق)
درباره وبلاگ
همسر شهید
کمیل! فصلی گذشت و قصه ی ما برملا نبود
زخم عمیق سینه ی ما را دوا نبود
یادش بخیر ای همسفر نیمه راه من
قلبم شکست اما شکستنش را صدا نبود
من ماندم و چشم انتظاری من تا ابد
ایام با تو این همه پر ماجرا نبود
من ماندم و داغ جدایی و پرواز سرخ تو
با که بگویم غمم یکی دوتا نبود
آخر خداحافظ ای تمام آرزوی من
رفتی ولی این همه درد سهم ما نبود
دیگر بس است خداحافظ ای یار نیمه راه
قصه ما که سخت تر از کرب و بلا نبود...
صحنه ی اول: (شهریور 1390 _ منزل)

_ الو سلام خاله.

 

_ سلام دتر خوبی؟

 

_ آره خاله جون. امروز خونه اید؟ خواستم یه سر بیام قائمشهر حال و هوام عوض

شه.

 

_ آره عزیز. بیا مطهره هم هست.

 

_ آخ جون. پس ناهار میام پیشتون.

 

صحنه ی دوم:  قطعه ی ابتدایی پازل (45 دقیقه ی بعد_ بابل میدان شهید بزاز)

 

چرا اینجا اینقدر شلوغه؟ اتفاق خاصی افتاده؟ ... این همه مردم و سرباز و دم و

 

دستگاه برا چیه؟

 

این عکس ها چیه؟...


صحنه ی دوم:  قطعه ی ابتدایی پازل (45 دقیقه ی بعد_ بابل میدان شهید بزاز)

 

چرا اینجا اینقدر شلوغه؟ اتفاق خاصی افتاده؟ ... این همه مردم و سرباز و دم و

 

دستگاه برا چیه؟

 

این عکس ها چیه؟...

 

یا خدا مگه هنوز هم شهید می دیم؟

 

چشمام روی عکس یه سرباز جوون که به در یه ماشینی چسبونده شده بود متوقف

 

شد...

 

 

یه چیزی تو دلم تکون خورد...

 

 اه...ای کاش راننده یه کم آروم تر می رفت تا می فهمیدم اون سرباز سپاهی جوون

 

کیه؟

 

چرا یهویی دلم اینطوری شد؟...

 

 غصه م گرفت که چرا نتونستم تو تشییع پیکرش باشم.

 

 

صحنه ی سوم: (روستای بیشه سر بابل- گلزار شهدا) ۹ تیر ۱۳۹۱

 

بعد از ده ماه...

 

کمیل!

 

کی می گه تو زنده نیستی؟ اون روز که چشمام رو عکست خیره شد، چه اتفاقی

 

افتاد؟

 

من که تو رو نمی شناختم. اصلا یادم رفته بود که پیگیر اون روز بشم...

 

بعد ده ماه اومدی بهم چی بگی کمیل؟

 

 

چقدر قیافه ت معصومه... سنی هم نداری... سه ماه از من بزرگتری. متولد نهم

 

خرداد 67

 

جریان عجیبی بود آشنایی من با تو... در پس چند کلیک با برکت دوباره به تو رسیدم...

 

قطعات پازل ماهرانه و حساب شده یکی یکی کنار هم چیده شد تا اینکه...

 

بعد از ده ماه.......... من............ مزار کمیل..........

 

اشک امونم نمیداد که به چهره ی همیشه خندانت توی عکست نیگاه کنم.

 

 

 دستمو گذاشتم روی مزارت اما اصلا زبونم نمی چرخید برات فاتحه بخونم..... و

 

نخوندم....

 

ایناهاش تو زنده ای... دارم می بینمت .... چطور برات فاتحه بخونم؟؟؟؟

.

.

.

نمیدونم تا به حال با هیچکدوم از شهدا اینطور انس نگرفتم، شاید چون هم دوره ی

 

من نبودن و اکثرا متولد ۴۵-۴۰ بودن.

 

اما... تو هم سن منی. تو هم تو خیابونایی که من قدم می زنم قدم زدی. تو هم تو

 

عصر تکنولوژی و اینترنت بودی. اما با شهادتت ثابت کردی در باغ شهادت باز،باز

 

است...

 

خییییییییییییییییلی حرفا مونده که باید برات بگم...

 

 

راستی کمیل جان، خانومت این روزا کنکور داره. فدای دلش بشم تو که نیستی این

 

شعر و برات پیامک کنه. اما امروز این شعرو سر مزارت برای یکی از بچه ها فرستاد...

 

تموم وجودم آتیش گرفت!

 

کمیل! فصلی گذشت و قصه ی ما برملا نبود

 

زخم عمیق سینه ی ما را دوا نبود

 

یادش بخیر ای همسفر نیمه راه من

 

قلبم شکست اما شکستنش را صدا نبود

 

من ماندم و چشم انتظاری من تا ابد

 

ایام با تو این همه پر ماجرا نبود

 

من ماندم و داغ جدایی و پرواز سرخ تو

 

با که بگویم غمم یکی دوتا نبود

 

آخر خداحافظ ای تمام آرزوی من

 

رفتی ولی این همه درد سهم ما نبود

 

دیگر بس است خداحافظ ای یار نیمه راه

 

قصه ما که سخت تر از کرب و بلا نبود...

 

امروز بهترین روز زندگیمو از این شهید هدیه گرفتم.

 

کمیل جان... خیییییلی دوستت داریم. به خدا که!...

 

 

صحنه ی چهارم: قطعه ی آخر پازل سال هزار و سیصد و....

 

اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک

 

دعا کنید...

 

 

پ.ن ۱: کمیل صفری تبار کماندوی قهرمان شهر ما بود که همیشه آرزو داشت ۳۳

مین شهید بیشه سر باشه و مگه میشه خدا دست رد به سینه ی پاک اون بزنه؟؟ تو

درگیری با گروهک کوردل پژاک آرزوش به حقیقت پیوست. برای اطلاعات بیشتر درباره

ی این شهید>>>     کمیل صفری تبار  کمیل

 

پ.ن ۲: کمیل جان آخرین عکس تو و محمد عزیز رو هم میذارم میدونم خیلی

دوستش داری. شاید به خاطر محمد هم که شده یه سر به من و وبلاگ من حقیر

بزنی...

 

 منبع : http://www.ascending.blogfa.com