تبلیغات
" دو رفیــق ... دو شـهیـــد " - دیدار و مصاحبه با خانواده تکاور شهید محمد محرابی پناه (قسمت اول)
درباره وبلاگ
همسر شهید
کمیل! فصلی گذشت و قصه ی ما برملا نبود
زخم عمیق سینه ی ما را دوا نبود
یادش بخیر ای همسفر نیمه راه من
قلبم شکست اما شکستنش را صدا نبود
من ماندم و چشم انتظاری من تا ابد
ایام با تو این همه پر ماجرا نبود
من ماندم و داغ جدایی و پرواز سرخ تو
با که بگویم غمم یکی دوتا نبود
آخر خداحافظ ای تمام آرزوی من
رفتی ولی این همه درد سهم ما نبود
دیگر بس است خداحافظ ای یار نیمه راه
قصه ما که سخت تر از کرب و بلا نبود...

بسم رب الشهداء و الصدیقین 


یه روز آمد گفت که من نمی خوام دیگه برم دانشگاه. بالطبع هر پدری دوست دارد پسرش درس بخواند و (افتخاری بود برای ما که فرزندمان مهندس کامپیوتر باشد) ناراحت بودیم از این موضوع که چرا در این مرحله می خواهد درس را رها کند. با او صحبت کردیم گفت نه من نمی توانم. علتش را هم وقتی از او جویا شدیم می گفت آیا دوست داری من یک آدم سالمی باشم یا اینکه فقط به من بگویند مهندس؟ گفتم من هر دو را دوست دارم. هم اینکه سالم باشی هم اینکه به شما بگویند مهندس. چه عیبی دارد؟ گفت تا امروز می کشیدم، امروز دیگه نمیکشه. جایی که استاد به من بگه چرا با این لباس آمده ای این لباس، لباس یه امّله! اومدی محیط دانشگاه باید مثل دانشجوها باشی دیگه من به خودم اجازه موندن تو این محیط رو نمی دم.

بسم رب الشهداء و الصدیقین 


در تاریخ جمعه 23 دیماه 1390 تعدادی از اعضای مجمع رهروان وصال که در ضبط و ثبت خاطرات و آثار شهدای شهرستان آران و بیدگل فعالیت داشته اند برای عرض تسلیت و ارادت و همچنین شنیدن خاطرات تکاور شهید محمد محرابی پناه خدمت خانواده معظّم این بزرگوار رسیدند که در ادامه، فرمایشات پدر بزرگوار شهید آقای احمد محرابی پناه را تقدیم خوانندگان گرامی می کنیم.

پدر بزرگوار شهید پس از تشکر از اعضای مجمع به جهت همت در جمع آوری و ثبت خاطرات شهدا نسبت به تاریخ نگاری دفاع مقدس تأکید کردند. ایشان همچنین ضمن اظهار خرسندی از ثبت و ضبط خاطرات و ارزش های انقلاب و دفاع مقدس، به تکرار شدن تاریخ صدر اسلام در سال های پس از انقلاب اشاره نمودند.

در متن پیش رو فرمایشات ایشان در زمینه خاطرات فرزند شهیدش تقدیم می گردد:

« محمد از دوران طفولیتش با توجه به اینکه خودم نظامی و پاسدار بودم بالطبع علاقه مند بود به سپاه و کارهای نظامی و چون مربی نظامی بودم او را به بعضی از کلاس های آموزشی ام می بردم. شاید خیلی از کارهای عملی نظامی را در همان سن و سال کودکی انجام می داد. من و محمد به غیر از رابطه ی پدر و پسری با هم رفیق بودیم؛ حتی شاید اگر می خواست فوتبال بازی کند ما تیر دروازه را خودمان می ساخیتم، توپ می خریدیم و توی کوچه با دوستانش بازی می کردیم. این نبود که رابطه ما فقط پدر و پسری باشد، دوست بودیم با هم و در همه کارها با هم مشورت می کردیم.

تا زمانی که درسش تمام شد و دانشگاه ثبت نام کرد و دانشگاه آزاد قبول شد. ترم اول که رفت دانشگاه، درس می خوند اما هر روز ما نگاه می کردیم می دیدیم شاد نیست. اگر از علتش می پرسیدیم جواب می داد که محیط دانشگاه محیط خوبی نیست. نگاه می کنی می بینی یک سری از افراد می آیند که اصلاً کاری به درس ندارند. داشت رنج می دید از این کار. ترم اول درسش رو با معدل خوبی تمام کرد. ترم دوم دانشگاه ثبت نام کرد ما دیدیم دارد با خودش می جنگد! تا موقع امتحاناتش رسید یه روز آمد گفت که من نمی خوام دیگه برم دانشگاه. بالطبع هر پدری دوست دارد پسرش درس بخواند و (افتخاری بود برای ما که فرزندمان مهندس کامپیوتر باشد) ناراحت بودیم از این موضوع که چرا در این مرحله می خواهد درس را رها کند. با او صحبت کردیم گفت نه من نمی توانم. علتش را هم وقتی از او جویا شدیم می گفت آیا دوست داری من یک آدم سالمی باشم یا اینکه فقط به من بگویند مهندس؟ گفتم من هر دو را دوست دارم. هم اینکه سالم باشی هم اینکه به شما بگویند مهندس. چه عیبی دارد؟ گفت تا امروز می کشیدم، امروز دیگه نمیکشه. جایی که استاد به من بگه چرا با این لباس آمده ای این لباس، لباس یه امّله! اومدی محیط دانشگاه باید مثل دانشجوها باشی دیگه
من به خودم اجازه موندن تو این محیط رو نمی دم. ناراحت بود و دیگه نرفت. چند نفر را دیدیم آقای عبدالله زاده که استاد دانشگاه است، آقای دیانت پور – با هم بستگی داریم- آقای عصاری باهاش صحبت کردند. بعد اومد گفت ما قرار بود با هم رفیق باشیم؛ من که درد دلم رو بهتون گفتم. هر کس هم بیاد همونه. گفتم باشه؛ هر جوری که دوست داری. گفت من این قول را به شما می دهم که هر جا باشم لقمه ای رو که خدا به من روزی بکند روزی حلال به دست بیاورم. یکسال و نیم درس رو ترک کرد. شش ماه اول رفت در فنی و حرفه ای کاشان یک دوره برق دید. هم برق خانگی، هم برق صنعتی رو مدرکش رو گرفت. بعد از اون چند ماهی کارهای برق کشی انجام می داد. از جمله پمپ CNG بیدگل و قمصر رو ایشون برق کشی کرد. باز آمد خانه گفت نمی روم برق کشی! گفتیم اینجا دیگه چرا؟ گفت پیمانکاری که قرارداد بسته پول عجیبی از طرف قراردادها می گیره. این پول ها خوردن نداره، حلال نیست. گفتیم خوب اختیار با خودته. چی کار می خوای بکنی؟ گفت فعلاً می روم کشاورزی تا ببینم چه طور می شه. چون مقداری کشاورزی و دامداری هم داشتیم. یکسالی رو توی کشاورزی گذروند. اتفاقاً همون سالی هم بود که خیلی سرد بود هوا و برف سنگینی هم آمده بود. قسمت این پیرمردها بود که این صحرا بماند. شاید به ده نفر از این پیرمردها می گفت نیازی نیست بیایید صحرا؛ همه ی گوسفند هاشون رو علوفه می داد تا شب و بر می گشت. این مدت گذشت تا یه روز آمد و گفت: دانشگاه امام حسین ثبت نام می کنه ثبت نام کرده ام. گفتم به امید خدا، اشکال نداره. شروع کرد یه مقداری درس ها رو خوند و دانشگاه قبول شد. وقتی جواب آمد که قبول شده گفت یه خواهشی ازت دارم گفتم چی؟ گفت: وقتی از سپاه برای تحقیقات می آیند به دوستانت سفارشم را نکنی. بگذار واقعیت را بگویند. آن چیزی که حقم هست. نمی خواهم خدای ناکرده پارتی بازی بشه. بگویند چون پسر فلانیه قبول شده. بینی و بین الله بگذار هرچی که باشه.... قبول کردیم. توی اون مرحله هم قبول شد و با دوستانش رفتند دانشگاه امام حسین علیه السلام. توی دانشگاه هم اولین کاری که کرده بود دوستی به نام آقای صفری پیدا کرده بود که با هم شهید شدند.

محمد با تعدادی از همشهریانش می رفتند تهران و می آمدند. یک روز یکی دو نفر از این همراهانش آمدند پیش من گله. گفتند محمد یک مقداری کمتر نزدیک ما می آید. من از او جویا شدم گفتم علتش چیه؟ گفت اگر حرف هایی که در جمع دوستانه زده می شود تهمت و غیبت نباشد مشکلی نیست. متوجه شدم که اگر مقداری فاصله می گیرد می خواهد دچار گناه غیبت نشود. آقای میریان می گفت ما رفتیم دانشگاه صحبت کردیم .... دانشجو آنجا بودند که چند تا از اون ها رو برای تیپ صابرین انتخاب کنیم. ده نفر را قبول می کنند که بروند توی این جمع. یک روز تماس گرفت گفت می خواهم بروم تیپ صابرین، چه طور صلاح می بینی؟ گفتم اونجا مشکلات خاص خودش رو داره؛ اگه می تونی تحمّل کنی هرجا دوست داری. گفت مثلاً؟ گفتم آموزش های سنگینی داره. دوری داره. مأموریت های بیرونی داره. ممکنه بعضی کم و کاستی هایی هم داشته باشه. گفت من یه استخاره گرفته ام که اون رو با هیچ چیز عوض نمی کنم. فقط می خوام شما راضی باشی. خوب هر پدر و مادری دوست داره خواسته بچه اش رو برآورده کنه، هرچی باشه. از اون بچه کوچیک بگیر که از شما تقاضای یه بسکوییتی یه پفکی یه اسباب بازی می کنه تا بچه بزرگ که شد تقاضای ماشین و خونه می کنه. تقاضای ازدواج می کنه، دوست داری تا اونجایی که دستت هست اونچه که واقعاً دلش می خواد بهش برسه. گفتم اگه واقعاً دوست داری اختیار با خودته. بعد از این صحبت اونجا رو انتخاب کرد و رفت برای آموزش تکاوری. دوستانش بعد از تمام شدن درسشون در دانشگاه امام حسین آمدند کاشان مشغول کار شدند اما او و یکی از اهالی کاشان با هم می روند تیپ صابرین آموزش تخصصی می بینند. فرمانده گردان آموزشی در تیپ صابرین می گفت ما با توجه به شناختی که از مربیانمون داشتیم هر دوره تکاوری که شروع می شد اگر 130 نفر شرکت می کردند ولی پس از پایان دوره 90 نفر طاقت آورده و مانده بودند می گفتیم این دوره دوره ی خوبی بوده. علتش هم اینه که دوره ها دوره های بسیار سنگینی است و باید توان جسمی اش باشه که بتوانند طی کنند. همچنین می گفت افرادی که شرکت می کنند می توانیم تشخیص بدهیم که می تواند تا آخر دوره دوام بیاورد یا نه. گفت دوره این ها که می خواست شروع شود اولین کسانی که آمدند برای ثبت نام این سه نفر بودند. ( مصطفی صفری تبار و محمد محرابی پناه و دوست کاشانی اش) خودمون می گفتیم هر سه تای این ها رفتنی اند. این ها دوره را تمام نخواهند کرد. ورودی دوره هم اینگونه بوده که از این ها یک تستی می گرفتند. ظاهراً برای تست در مرحله اول پنجاه کیلومتر پیاده روی داشته اند. همراه با کوله پشتی که سی و پنج کیلو وزن دارد. تست رو که گرفتیم دیدیم بر خلاف پیش بینی، این سه نفر زودتر از همه رسیدند. بعد از استراحت و مرخصی چند روزه و برگشتشون، محمد را به عنوان ارشد انتخاب می کنند. دوره های آموزشی اون ها بیست روزه است. اردوی کویر داشتند. بیست روز آب برد بود، بیست روز جنگل بود.

گفتند اردوی کویر را اول برنامه ریزی کردند. کوله ها همه یکی سی و پنج کیلو؛ گرفتند و رفتند. شب اول که رسیدیم دوباره فردا هفتاد کیلومتر پیاده روی گذاشتیم. ایشون اومد گفت یک سؤالی می توانم بکنم. گفتم بله. گفت این هفتاد کیلومتر پیاده روی به شکلی هست که ما بتونیم نمازمون رو درست بخونیم. گفتیم بله، شما در یک محدوده مشخص با گرا دور می زنید و از حد ترخّص خارج نمی شوید. فرمانده گفت این سؤال را که پرسید کنجکاو شدیم که چه دلیلی داره که این را می پرسد. دو نفر را می خواستیم برای کار حفاظتی نیرو که محمد خودش و آقای صفری رو معرفی کرد. هر کدوم یه اسلحه گرفتند با یه کوله و حرکت کردند. بعداً متوجه شدیم که علت سؤال محمد این بود که می خواست روزه های مستحب ماه رجب را بگیرد که خیلی برای ما تعجّب آور بود. جایی که احساس می کردیم اصلاً طاقت نیاورد ولی او دوره را گذراند، سلاح و تجهیزات اضافه بر سازمان هم داشت، تازه روزه های مستحبی هم می گرفت! ایشان قسم می خورد که من در مدت پانزده سالی که آموزش می دهم با هیچ نیرویی رفیق نشده بودم به غیر از این دو نفر. تا حدی رفیق بود که خانه او رفتند، فیلم برداری کردند، خانه ما هم آمدند. برای مراسم محمد همه مربیانش آمدند ......

منبع : وبلاگ راویان حماسه




موضوع :
خاطره ,