تبلیغات
" دو رفیــق ... دو شـهیـــد " - خاطره یکی از دوستان شهید مصطفی کمیل
درباره وبلاگ
همسر شهید
کمیل! فصلی گذشت و قصه ی ما برملا نبود
زخم عمیق سینه ی ما را دوا نبود
یادش بخیر ای همسفر نیمه راه من
قلبم شکست اما شکستنش را صدا نبود
من ماندم و چشم انتظاری من تا ابد
ایام با تو این همه پر ماجرا نبود
من ماندم و داغ جدایی و پرواز سرخ تو
با که بگویم غمم یکی دوتا نبود
آخر خداحافظ ای تمام آرزوی من
رفتی ولی این همه درد سهم ما نبود
دیگر بس است خداحافظ ای یار نیمه راه
قصه ما که سخت تر از کرب و بلا نبود...
بسم رب الشهداء والصدیقین

سلام من یکی از هم دوره ای های آقا مصطفی هستم و از بچه های گردان شهید همت . وقتی خبر شهادتش رو شنیدم باورم نمی شد چون فقط 1 سال بود که از هم جدا شده بودیم ، شهادت مبارکش باشه . از همون دوران دانشکده پسر زنده و با انگیزه ای بود . انشاءالله که ما هم بتونیم دل بکنیم از این دنیای فانی و به جمعشون بپیوندیم .


یادم میاد ماههای اول دانشکده بود و آموزشها شروع شده بود . ما رو سخت می دواندن ، جوری که ظهر که میشد کسی حال نداشت حتی برای ناهار بره . همون روزها بچه های ترم بالایی داشتن خودشون رو آماده می کردن برا دو امدادی از اصفهان به تهران . یادمه آقا مصطفی از آموزش که می آمدیم ، تازه می رفت تو صف اونا تا تمرین دو کنه که ما می گفتیم آقا مصطفی چقدر انرژی داره . بله از همون موقع معلوم بود که اون آسمانیه .