تبلیغات
محفلی به یاد شهدای عزیز یگان ویژه صابرین - شهادت دوستم
درباره وبلاگ
امنیت امروز خود را مدیون شهدا هستیم ...

بسم رب الشهداء و الصدیقین

شهید مصطفی صفری تبار (کمیل عزیز) در تابستان امسال در زمانی که در شهرستان خمینی شهر استان اصفهان در پادگان امام حسین (ع) مشغول گذراندن دوره اموزشی تکاوری بودند، به همراه برادر عباسی به منزل ما (در 5 کیلومتری شهراصفهان، شهر کوشک) آمدند .
صبح بود به همراه شهید (کمیل) و برادر عباسی به گلستان شهدای شهر کوشک رفتیم، بر سر مزار شهید محمدعلی شکرانی عموی این جانب رفتیم، شهید رو به من کرد و گفت چقدر به همدیگر شباهت دارید، و من در جواب گفتم آری از صورت بله اما از سیرت نه .
بر سر قبر شهید (محمدعلی شکرانی) نشسته بودیم، به شهید به شوخی گفتم ای کاش کنار همین شهید خاکم می کردند، ایشان گفتند، شهادت لیاقت می خواهد. و باید دعا کرد ...


بعد از مدتی به سمت امام زاده محسن بن امام زین العابدین(ع) رفتیم، در راه خربزه ای گرفتم، به امام زاده که رسیدیم، بعد از یک زیارت دسته جمعی در گوشه ای از امام زاده اطراق کردیم، صحن امام زاده خلوت و آرام بود، خربزه را پاره کردم و اولین قاچ آن را به شهید (کمیل) دادم، ایشان بعد از تناول کردن گفتند، تا کنون خربزه ای با این شیرینی نخورده بودم، من در جواب گفتم شیرینی از وجود شماست عزیز...
بعد از گفت و شنود های دوستانه و صمیمی خواستند که به پادگان برگردند، و من اصرار کردم شام با هم باشیم ، شهید (کمیل) رو به من کرد و گفت اصفهانی و دعوت به شام....
اخرین جمله شهید بود.
ای کاش روزگار این چنین جفا کار نبود و دوستان را از ما جدا نمی کرد.
از دوستان جدا شدم، تا این که همکاران خبر شهادت مصطفی و محرابی پناه را به من دادند ، هم چون دیوانه گان سراسیمه به منزل آمدم، به دنبال عکس های شهید می گشتم، ساعت ها به دنبال عکس ها می گشتم اما پیدا نمی کردم. ناراحت و حیران بودم، گریه کنان رو به سمت قبله به شهید گفتم حال که رفتی ما را از دیدن عکسات محروم نکن ما با هم نان نمک خوردیم...
که با باز کردن یکی از فایل های لب تاب ام تمام عکس های شهید را دیدم، گریان تر شدم، خانواده ام خبر نداشتند و نگران حال من .
اوایل شب بود حیران و گریان به سمت گلزار شهدا رفتم و خیره خیره به قبر شهید محمدعلی شکرانی نگاه می کردم و سوال کنان که مصطفی چه کرد که این چنین توفیق پیدا کرد...
آری شهادت تنها برای خاصان درگاه الهی است....

به روایت آقای شکرانی یکی از دوستان شهید 




موضوع :
خاطره ,