" دو رفیــق ... دو شـهیـــد "
شهیدان مصطفی (کمیل) صفری تبار و محمد محرابی پناه
قالب وبلاگ
بسم رب الشهداء

1- محفل شهدا :
http://www.mahfelshohadaa.mihanblog.com/


2- اینجا شهید آباد است

http://www.shahidestan.mihanblog.com/


3- " دو رفیــق ... دو شـهیـــد "

http://www.mostafakomeil.mihanblog.com/


4- پاسدار شهید مصطفی (کمیل) صفری تبار

http://shahidkomeil900620.blogfa.com/


5- شهید سید محمود موسوی

http://seyyedmahmoudmousavi.mihanblog.com/

http://shahidmahmod900620.blogfa.com/


6- پاسدارشهید محمد منتظر قائم

http://www.chafievpelak.blogfa.com/

http://shahidmontazerghaem.mihanblog.com/

http://www.montazerqaem70.blogfa.com/


7- شهید مسلم احمدی پناه(شهید امنیت)

http://moslemshahid.mihanblog.com/


8- یادنامه شهید مجتبی بابایی زاده

http://shahidmojtaba-babaei.persianblog.ir/http://


9- وبلاگ تخصصی شهید یوسف فدایی نژاد

http://yosoffadaeinejad.blogfa.com/


10- سربازان امام خمینی (ره) هنوز زنده اند (شهید حسن حسین پور)

http://www.hoseinpour.blogfa.com/


11- آفتاب سردشت (شهید حسین رضایی)

http://aftabesardasht.blogfa.com/


12- پاسدار شهید محمد غفاری

http://www.shahid-m-ghafari.blogfa.com/


13- ستاد بزرگداشت شهید علی بریهی

http://fhbn.blogfa.com/


روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد

[ دوشنبه 1 خرداد 1391 ] [ 07:44 ق.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]

بسم رب الشهداء و الصدیقین

شهیدان مصطفی کمیل صفری تبار ، محمد محرابی پناه و محمد منتظر قائم

صلوات




طبقه بندی: عکس، 
[ جمعه 25 فروردین 1391 ] [ 09:59 ب.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]

به نام خدای فاطمه (س)

سلام آقا کمیل و محمد آقا و همه شهدای عزیز

ایام فاطمیه رسیده ، همه تون عاشق مادر حضرت زهرا (س) بودید ، خیلی هاتون اون روز با پهلوی خونین به دیدار خدا رفتین ، این روزها می دونم دل شما هم خیلی گرفته ، شهدا برای ما هم دعا کنید .

امشب خیلی دلم می خواست از شما شهدا بنویسم اما ...

سلام بر مادر پهلو شکسته ، سلام بر دل شکسته مولا حضرت علی (ع)


دری که ریشه داشت شکست

حرمت همیشه داشت شکست

یه مادری تو این میون

یه بار شیشه داشت ...

وای مادرم ....

با صدای مهدی رعنایی :

http://snd.tebyan.net/1390/12/149-ranaei-L.mp3_104913.mp3

التماس دعا



[ چهارشنبه 16 فروردین 1391 ] [ 11:38 ب.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]
با سلام
من محمد هستم از كلاس 10 گردان ........... از همشهری های آقا محمد محرابی گل .
یادش بخیر این دو معمولا با هم می اومدند گردان ما - آقا مصطفی با ما آران و بیدگلی ها خیلی رفتار خوبی داشت و خوش برخورد بود . بعضی اوقات با هم جمع می شدیم من و محمد جواد و مرتضی و هادی و احمد و حسین و دو شهید .
محمد عزیز خیلی رفیق خوبی بود از همه لحاظ . وقتی خبر شهادتش رو شنیدم مثل اینكه دنیا روی سرم خراب شده باشه فقط با بچه ها تماس می گرفتم و های های گریه می كردیم ندیدنشان خیلی سخت است .
یادشان گرامی و راهشان باقی
انشاا... دست ما رو هم بگیرند




طبقه بندی: خاطره، 
[ دوشنبه 14 فروردین 1391 ] [ 09:31 ق.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]

بسم رب الشهداء و الصدیقین


تفاوت دنیای امثال کمیل ها و دنیای ما


سرباز امام زمان شدن در هر لباسی و هر جا


و ما ... اسیر و سرباز دنیا شدن ...

....


اكنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را !

اكنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ... راحلان طریق عشق می دانند كه ماندن نیز در رفتن است . جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی ، و این اوست كه ما را كشكشانه به خویش می خواند .

............

 بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن ، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،‌حسین . نمی تپد ، حسین حسین می كند . یاران ! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن ، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوی رضوان حق . هیچ شنیده ای كه كسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفكند ؟... و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیك است كه در كربلا ، و كدام انیسی از مرگ شایسته تر ؟ كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسین كه از من و تو شایسته تر است . الرحیل ، الرحیل ! یاران شتاب كنید.

شهید اهل قلم سید مرتضی آوینی





طبقه بندی: عکس، 
[ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 11:10 ب.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]
بسم رب الشهداء و الصدیقین 

اینقدر به وقت و نظم اهمیت می داد. اونجا که تو مأموریت بود اینجا هم در بسیج اگه در گردان عاشورا مثلاً ساعت هشت فراخوانی بود سر ساعت هشت با لباس کامل بسیج و چفیه حاضر می شد. هرکس هم با لباس شخصی می رفت ناراحت بود. می گفت اگر نمی خواهد نیاید و باید کار رو درست انجام بدهد. یا اگر کسی مرخصی می خواست می گفت دو روز می خواهد کار برای خدا انجام بده باز میاد مرخصی می گیره.

ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطره، 
[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]

بسم رب الشهداء و الصدیقین 


یه روز آمد گفت که من نمی خوام دیگه برم دانشگاه. بالطبع هر پدری دوست دارد پسرش درس بخواند و (افتخاری بود برای ما که فرزندمان مهندس کامپیوتر باشد) ناراحت بودیم از این موضوع که چرا در این مرحله می خواهد درس را رها کند. با او صحبت کردیم گفت نه من نمی توانم. علتش را هم وقتی از او جویا شدیم می گفت آیا دوست داری من یک آدم سالمی باشم یا اینکه فقط به من بگویند مهندس؟ گفتم من هر دو را دوست دارم. هم اینکه سالم باشی هم اینکه به شما بگویند مهندس. چه عیبی دارد؟ گفت تا امروز می کشیدم، امروز دیگه نمیکشه. جایی که استاد به من بگه چرا با این لباس آمده ای این لباس، لباس یه امّله! اومدی محیط دانشگاه باید مثل دانشجوها باشی دیگه من به خودم اجازه موندن تو این محیط رو نمی دم.


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطره، 
[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 11:42 ب.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]

درد و دل یک رزمنده با شهید مصطفی کمیل صفری تبار


سلام بر قاصدک راست قامت ، کمیل جان

نمی دانم از کجا شروع کنم ، قلم را برای نگارش برداشته ام تا از شهید آباد بگویم یا از بغض گرفته در گلو که قلم فریاد کشید و گفت :

شهیدان را نیازی به گفتن و نوشتن نیست ، آنان نانوشته دیدنی و خواندنی اند .

از سید آن ساربان و سفیر سنت الهام بگیر که آنان را وجه الله می دانست ، کمیل جان در اربعین حسینی یادت کرده ام تا یادم کنی ، هر چند که زبان عاشق بی تکلف است و مجنون به دنبال واژه و لغت نمی گردد ، مجنون وار دیوانه ات شده ام ، تعبیری آورده ام به نیت تغییر تا از شراره الهی ات گرم شوم و مرد مرد ، تا آسمانی شوم و لایق دیدارت و غلام شهیدان ،

راستی کاروان رفت ، ما در خواب ، بیابان در پیش

ره ز که پرسیم ؟ چه کنیم ؟

فقط در یک کلام کوتاه : وای به دل زینب در این اربعین حسین ، وای به دل زینب (س)




طبقه بندی: دلنوشته، 
[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 11:19 ب.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]

    گاهی برای اثبات مدعا شهود لزوم پیدا می کند...

یک عده اما برای ثبت عاشقی خود شهادت دادند..

به بودنش..

به محبوبی که خلوص می طلبید و حبّ الهی او چشم دل داد تا حریمش را حس کنند..

بیخود نیست که گفته.." موسی اگر شهید می شد.. خدا را می دید ! "

     




طبقه بندی: عکس، 
[ جمعه 14 بهمن 1390 ] [ 04:35 ب.ظ ] [ زائر ] [ نظرات ]

بسم رب الشهداء و الصدیقین

آخرین عکس شهید محمد محرابی پناه و مصطفی کمیل صفری تبار 






شادی ارواح طیبه این دو شهید عزیز صلوات





طبقه بندی: عکس، 
[ جمعه 14 بهمن 1390 ] [ 12:32 ب.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]

بسم رب الشهداء و الصدیقین

شادی روح مطهر شهید مصطفی کمیل صفری تبار صلوات




طبقه بندی: عکس، 
[ سه شنبه 11 بهمن 1390 ] [ 03:34 ب.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]

به نام خدا

بیست و دو هفته از شهادتشان، از پروازشان تا عرش ... تا خدا می گذرد.

چگونه از یادمان برود شجاعت جعفر خان (محمد جعفر خانی)، ذکر سید محمود (موسوی)، لبخند مسلم (احمدی پناه)، اشک های یوسف (فدایی نژاد)، بزرگواری حسین (رضایی)، چشمان صمد (امیدپور)، مظلومیت غفاری (محمد غفاری)، جوانی مصطفی(صفری تبار)، بیقراری علی(پرورش)، شوق پرواز روح الله(نوزاد)، نگاه مجتبی (بابایی زاده) شور و عشق محمد منتظر(قائم)، وفاداری محرابی(محمد محرابی پناه)، صبر حسن(حسین پور) و رضایت عبدالزهرا(علی بریهی) که گواه بر مظلومیتشان بود.

خوشا آنان و جمع بهشتیان

یادشان می کنیم با نثار فاتحه ای بر روح بلندشان و از آنان می خواهیم که در جوار حق دعایمان کنند.

التماس دعا

منبع : وبلاگ شهید مجتبی بابائی زاده


[ یکشنبه 9 بهمن 1390 ] [ 06:28 ق.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]

بسم رب الشهداء و الصدیقین


سروان پاسدار ، تکاور شهید ، آقا محمد محرابی پناه فرزند سرهنگ پاسدار احمد محرابی پناه در تاریخ 64/6/20 در شهرستان آران و بیدگل دیده به جهان گشود . این شهید بزرگوار پس از گذراندن مقاطع تحصیلی و اخذ دیپلم از طریق کنکور سراسری وارد دانشگاه شد و در رشته مهندسی کامپیوتر مشغول به تحصیل شد ولی اشتیاقش جهت خدمت به اسلام ایشان را به سمت انصراف از دانشگاه سوق داد و پس از آن با ثبت نام در دانشگاه افسری امام حسین (ع) و طی طریق شهداء پا در راه پر سعادت شهادت نهاد .

ایشان در تاریخ 86/10/1 وارد دانشگاه افسری شد و پس از گذراندن دوره های سخت و تخصصی آموزشی عالی امام حسین (ع) ، در تاریخ خرداد 88 با معدل بالا از این دانشگاه فارغ التحصیل شد و از آنجایی که یکی از دانشجویان موفق و نخبه این دانشگاه بود به عنوان یکی از نیروهای زبده سپاه جهت ادامه خدمت در این نهاد مقدس وارد یگان ویژه تیپ صابرین سپاه شد .

همچنین در ایام نوروز 90 لباس دامادی به تن کرد . این شهید بزرگوار پس از آنکه نظام عزم خود را جزم کرد تا آخرین وجب از خاک کشور را از دست گروهک منافقین پژاک خارج کند ، با لبیک به ندای رهبر و مقتدای خود حضرت امام خامنه ای (مدظله) عازم جبهه های غرب کشور شد تا اینکه در آخرین عملیات پیروزمندانه سپاه در این منطقه که منجر به بیرون راندن این منافقین از مرزهای ایران اسلامی شد در تاریخ 90/6/13 به همراه چند تن از همرزمان خود در ارتفاعات جاسوسان کردستان شربت شیرین شهادت را نوشید . (یادش گرامی و راهش پر رهرو باد) .




طبقه بندی: زندگینامه، 
[ یکشنبه 2 بهمن 1390 ] [ 04:55 ق.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]
بسم رب الشهداء و الصدیقین



برادر شهید « مصطفی صفری تبار » می گوید: مصطفی محاسن اخلاقی بسیاری داشت. اصلاً در مجلس غیبت شركت نمی كرد. به محض اینكه می دید فردی مشغول غیبت است، سریع مجلس را ترك می كرد. در بابل اگر با هم بیرون می رفتیم به محض اینكه صدای اذان را می شنید، به اولین مسجد می رفت و نماز اول وقت را به جماعت اقامه می كرد. دائم الوضو بودن، یكی دیگر از ویژگی های او بود. می گفت: « همیشه با وضو باشید تا نور الهی در قلب های تان حاكم باشد و به گناه آلوده نشوید. » مرگ غیر از شهادت برای او كم بود. هر موقع كه به منزل می آمد، زمینه را آماده می كرد و می گفت، هر لحظه امكان دارد در درگیری شهید شوم. وقتی هم كه ناراحتی ما را می دید می گفت: «دعا كنید كه شهید شوم تا در روز قیامت شفاعت شما را بكنم. با این نگاه مطمئناً شهادت بنده برای تان زیاد سخت نخواهد بود.»




طبقه بندی: خاطره،  عکس، 
[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 02:02 ق.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]

بسم رب الشهداء و الصدیقین 


خانواده شهید مصطفی کمیل صفری تبار می گویند:

آقا کمیل، عاشق شهدا بود،

هر وقت دلش می گرفت،

به مزار شهداء می رفت و با آنان

درد و دل می کرد .



ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطره،  عکس،  زندگینامه، 
[ سه شنبه 20 دی 1390 ] [ 09:59 ب.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]



طبقه بندی: عکس، 
[ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 05:16 ب.ظ ] [ زائر ] [ نظرات ]
               


طبقه بندی: عکس، 
[ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 01:35 ق.ظ ] [ زائر ] [ نظرات ]

 به نام حضرت دوست



«عاشق شهادت» تا «مدعی عشق به شهادت» اختلاف دارند...

عاشق شهادت برای رسیدن به مطلوب خودش یک دم ، از تلاش باز نمی ایستد ...

 آنقدر می ماند تا پاداش نیک این ماندن را با یک قطره خون در وسط نون پایان زندگی

یک عاشق به یادگار گذارد ...

شهیــــــد سید مهدی حیاتی رکنی






طبقه بندی: عکس،  دلنوشته، 
[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 10:22 ب.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]
" کمیــل "  قسمتی شد از حکایت ِ واماندگی کوله بار ِ خالی من و ما . . . !

شاید خدا قصه ی شهادت را نوشت تا نفس های سوخته را گداخته تر کند !

و تو ای شهید !

شاهد هستی که چطور در حسرت ِ بال هایت ، قلبم را پرپر ِ نگاهت کرده ام ؟

من این گونه خویشتن را اسیـ ـر کرده ام و تو

و تو

به همان زیبایی که نقاش، نقش ِ  منحصرش را تحسین می کند

حـُسن ِ انتخاب شده ی خدایی .. در آغوش ِ بی انتهای مهربانی هایش..

قدری پلک بزن . . . تا وسعت ِ ناصبور  روسیاهی هام باز شود مقابل جنـّات ِ جاری در حیاتت..

شایــ ـد که ...

شایـ ـد که این بار ، رَبّ بخشنده، روزی ما هم بکند نزد خودش عشق بازی را . . .

من به دستان ِ شفیع ِ تو مومنم ! قدری دعایمان کن !

و لا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل الله امواتا...




طبقه بندی: دلنوشته، 
[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 07:46 ب.ظ ] [ زائر ] [ شهود ]


بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

اول حرفم را با یكی از اشعار حافظ كه خیلی به آن علاقه دارم شروع می كنم

درد عشقی كشیده ام كه نپرس                   زهر هجری چشیده ام كه مپرس

  گشته ام در جهان و آخر كار                        دلبری برگزیده ام كه نپرس

سوی من لب چه می گزی كه مگو                لب لعلی گزیده ام كه مپرس 

گفتند كه هر مسلمانی باید یك وصیت نامه داشته باشد منم این وقت شب نمی دونم چی شد كه یك دفعه این زد به سرم كه برم وصیت نامه بنویسم شاید به نظر شما حرفهایم و مخصوصا این خط خرچنگ قورباغه من خنده دار باشد بازی سرنوشت كه این حرفها را نمی شناسد اول از همه از پدر و مادر عزیزم تشكر می كنم بابت این همه زحمات كه در حق بنده قدر نشناس داشته اند شنیده بودم كه فرمانده های ما گفتند دست پدر ومادر را باید بوسید ومن هم چند بار قصد چنین كاری را داشتم كه یك بار به شوخی توانستم دست پدرم را ببوسم البته پدرم اجازه نمی داد كه دستش را ببوسم وبالاخره با چند ترفند پاسداری توانستم به مقصود خود برسم و از مادر نیز چند بار خواستم كه اجازه بدهد تا دست و پای او را ببوسم و ایندفعه هم با چند ترفند پاسداری توانستم پای مادر را ببوسم . خوب بریم سر بقیه مطلب كه من مال و اموالی ندارم كه بگم این مال داداشم و این یكی برای فلانی ، فقط چند توصیه به خواهرانم دارم كه خیلی خیلی دوستشان دارم اول اینكه حجاب را رعایت كنند چون شهدای ما برای حفظ ناموس و حفظ اسلام شهید شدند تا حتی یك تار موی ناموس آنها را نا محرم نگاه نكند چه برسد به اینكه بیگانه ها بخواهند نگاه كج به آنها داشته باشند .منظورم از حجاب این است كه حتی یك تار موی خود را در معرض دید نامحرم قرار ندهید دوم اینكه فرزندان خود را طوری تربیت كنید كه با روحیه ایثار و انفاق وگذشت از جان خود در راه خداوند تبارك و تعالی بزرگ شوند و طبق فرمایش امام عزیز و راحلمان كه می گوید از دامن زن مرد به معراج می رود .

در اینجا جا دارد كه بگویم من از اول به عشق شهادت وارد سپاه شدم ولی وقتی وارد مادیات آن می شوی منظورم این است كه غرق مادیات شوی فكر شهادت كم رنگ می شه من آنقدر غرق گناه هستم كه خجالت می كشم از خدا طلب كنم توی ذهنم فكر می كنم كه خدا به من می گه این همه گناه كردی الان شهات می خوای كه هر چی گناه كردی یكدفعه پاك بشه، البته فكر مثبت تو ذهنم می آد كه می گه خدا آنقدر رحمان و رحیم هست كه با توبه(صد بار شكستیم حق خودشو می بخشه ولی حق الناس می مونه كه این مردم هستند اون دنیا یقه ما را میگیرند، در اینجا از تمام كسانی كه به گردن بنده حقیر حقی دارند می خواهم كه حلالم كنند چون اگر یكی را در این دنیا حلال كنند مطمئن باشند كه شخص دیگری هست كه اون دنیا حلالش كنه، اگر هم ما را البته بگویم بنده حقیر را بهتر است، حلال نكردند وعده ما قیامت ان شاالله كه آقامون امام حسین(ع) شفاعت ما رو بكنه كه از سر تقصیر ما بگذرین. احساس كردم این مطلب را اینجا ذكر كنم: من خیلی به حضرت زهرا(س) علاقه داشتم طوری كه هر وقت به فكرش می افتم اشكم جاری می شود و از این خانم بزرگوار می خواهم كه از خدا بخواد كه از سر تقصیر ما بگذره تا هر چه زودتر به اون عشق كه وارد سپاه شدم برسم. شهادت شهادت شهادت. در آخر با یك دعا حرفهایم را به پایان می رسونم: اللهم عجل لولیك الفرج والعافیة والنصر و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره والمستشهدین بین یده.

آمین یا رب العالمین                   28/3/88                  ساعت 00:48 بامداد



طبقه بندی: وصیت نامه، 
[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 08:51 ب.ظ ] [ خادم شهدا ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  

درباره وبلاگ

دل هامان همه ابری، ولی هوا آفتابی بود؛
رگبار نور بود که می بارید؛
جماعتی به چترها پناه بردند و سایه شدند،
جمعی به ریسمان نور چنگ زدند و تا خورشید بالا رفتند...
رفتند و نزدیک تر از همیشه، کنار ما ماندند؛
و تازه فهمیدیم چه قدر تنهایند ؛
چه قدر از خود دوریم . . . . !
دور ِ دور . . . . . . . . . . . . . .
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک