تبلیغات
" دو رفیــق ... دو شـهیـــد "
درباره وبلاگ
همسر شهید
کمیل! فصلی گذشت و قصه ی ما برملا نبود
زخم عمیق سینه ی ما را دوا نبود
یادش بخیر ای همسفر نیمه راه من
قلبم شکست اما شکستنش را صدا نبود
من ماندم و چشم انتظاری من تا ابد
ایام با تو این همه پر ماجرا نبود
من ماندم و داغ جدایی و پرواز سرخ تو
با که بگویم غمم یکی دوتا نبود
آخر خداحافظ ای تمام آرزوی من
رفتی ولی این همه درد سهم ما نبود
دیگر بس است خداحافظ ای یار نیمه راه
قصه ما که سخت تر از کرب و بلا نبود...
به نام خدا

سلام شهدای عزیز صابرین و کمیل عزیز

وقتی باهاتون آشنا شدم که فقط معبر باریکی برای رسیدن به قافله شهدا وجود داشت. شهریور هزار و سیصد و نود. شهادت شما تلنگر بزرگی بود. اون موقع همون حال و روزی رو داشتم که الان خیلی ها با شنیدن شهادت مدافعان حرم دارن. وقتی پاییز 90 اولین بار مصاحبه شما و دوستانت در گلزار شهدای اصفهان کنار مزار سرداری که مزارش بوی عطر خدا می داد رو نگاه کردم ساعتها گریه کردم ... جوونی اونقدر عاشق شهادت در این دنیای آشفته ما!. باورش برام سخت بود کمیل جان. انگار امشب همون روزها اومده، امروز خاطراتی از محمد رضا خوندم که باز دلم رو هوایی کرد.

اون روزها می دیدم چطور یه عده عاشق روز دوازدهم و سیزدهم شهریور جانفشانی کردند تا من و امثال من امنیت داشته باشیم ، تا پژاک داخل شهرهامون ، دم در خونه هامون نیاد.
تو یه فیلم تو پارک داری تاب می خوری و بعد میگی اینی که داره باهاتون حرف می زنه، یه شهیده، شهید مصطفی صفری تبار، چه خالصانه دعا کردی و چه عاشقانه دعات مستجاب شد، واسه ی خدا شدی برای همیشه، خدا وجودت رو با شهادت خرید، خریدنی شدی پیش خدا.
اونقدر فیلم و مصاحبه و عکس واسه شهادتت آماده کرده بودی که همه برام شده بود سوال، مگه میشه این همه عاشق بود؟ اون هم یک جوون بیست و سه ساله؟ شهادتتون تداعی کننده شهادت رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بود.









اون روزها خیلی ها می گفتن چطور میشه وارد یگان صابرین شد. خیلی ها با شنیدن زندگی شما و همرزمان شهیدت عاشق راهی که انتخاب کردین شدن.

اما امروز وقتی شهید میارن دیگه تعجب نمی کنم ، قصه شهادتتون به ثمر نشست و در باغ شهادت باز شد. بعد از شهادت سردار همدانی به وضوح باز شدن این در رو دیدم.

وقتی می بینم مصطفی صدر زاده به عنوان یک برادر افغانی وارد تیپ فاطمیون میشه یا شهید علی تمام زاده روحانی بزرگواری که به دو زبان دیگه هم مسلط بود زبان افغانی رو یاد می گیره تا مدافع حرم بشه دیگه تعجب نمی کنم.

شاید خیلی ها در روایتگری پروازتون کوتاهی کردن و باعث شدن شما گلهای خوشبوی تپه جاسوسان در شهریور نود در غربت و مظلومیت بمونین اما این روزها قصه شهادت شما به ثمر نشسته، خوشحالم کمیل جان ، مدافعان حرم ادامه دهنده راه شما هستن.

کمیل جان دل تنگم امشب خیلی حرف داره ... به همه همرزمان شهیدت در تپه جاسوسان و شهدای مدافع حرم سلام ما رو برسون و برامون دعا کنین.

به امید دیدار

از طرف خواهری که خیلی دوستتون داره ...

عکس نوشت:
وسایل شخصی یک رزمنده که در جنوب حلب به شهادت رسید و عکس شهیدان صفری تبار و محرابی پناه و منتظرقائم همراهش بود ... گویی شهدای صابرین هم دلشان برای دفاع از حرم عمه جان پر می زند که تا عمق خطوط مقدم همرزمانشان در سوریه جلو رفته اند ... #شهید_مصطفی_کمیل_صفری_تبار
#شهیدمحمدمنتظرالقائم
#شهیدمحمدمحرابی_پناه
#یگان_ویژه_صابرین
#مدافعان_وطن
#شهادت_آذربایجان_غربی_سردشت_ارتفاعات_جاسوسان
#درگیری_باگروهک_تروریستی_پژاک
#تکاوران_نظام
عکس نوشت به نقل از پیج : @komeyl.safaritabar (در اینستاگرام) 



موضوع :
دلنوشته , 

به نام خدای شهید

تقدیم به کمیل عزیز و دوستش محمد

 

رهگذری در صدای گرم تابستانم

و هنوز راز و رمز تو را با خودم نمی دانم

جوانیست هم نسل ما ، کمیل را می گویم

شباهت ما چیست در غزلهای پریشانم

او جوانی بود دلش آیینه ای صاف

می گشت عمری با دلش در اعتکاف

کمیل و دوستش شهید محرابی پناه

می گردند یکسال دور چشمها در طواف

هر که را پیدا می کنی جوری با او آشنا شد

یکی می گفت عکسش روی تیر چراغ پیدا شد

یکی هم مثل من او را در خیابان دید

یکی هم در دنیای اینترنت با او هم نوا شد

کمیل با محرابی پناه عقد اخوت بست

دوستش که شهید شد او دلش شکست

رفت که او را ببیند از کوه بیاورد پایین

خودش هم دو زانو به احترام شهادت نشست

 

با تشکر از سرکار خانم خاتمی



بسم رب الشهدا

یاد میکنیم از شهید والا مقام محمد محرابی  پناه که انشاءالله خداوند به برکت این ایام ایشان و دیگر شهدای گرانقدر اسلام را سر سفره ابوالفضل العباس (علیه السلام) همواره قرار دهد.

شادی روح شریفشان صلوات بفرستید


شهید محمد محرابی از دوران کودکی ارادت ویژه ای به حضرات معصومین داشتند و در سالهای اخیر شدت این ارادت موجب شد تا آنگونه که پدر بزرگوار شان نقل میکنند : محمد خود را به عنوان خادم افتخاری به مسجد مقدس جمکران معرفی نموده و از فرصت های تعطیلی خود جهت خدمتگزاری به دلباختگان امام عصر (عج) استفاده میکرد .

ایشان در ماه یکی 2 بار حتما به عنوان خادمی در مسجد جمکران حضور داشتند ولی در تعطیلات عید 3 تا 5 روز به نیت زیارت حتما به مسجد جمکران می رفتند ...



[البته هر عملی از بزرگوارانی چون این شهدای گرانقدر میتواند حاوی معنی دیگری نیز باشد و در مورد مطلب فوق توسل به امام عصر (عج) و نشست درب مسجد ایشان و خادمی علاقه مندان حضرتشان خود دارای مسائل قابل تأملی است که این شهید از امام عصر (عج) چه درخواستی داشتند که این سماجت و پیگیری ، نتیجه این درخواست بوده ... !]

(همین جا در پاسخ به سوال یکی از خوانندگان محترم وبلاگ که پرسیده بودند این شهدا یعنی هیچ وقت گناهی مرتکب نشده اند ؟ عرض میکنیم اینکه دل ما با گناه باشد و یا از روی غفلت عملی را مرتکب شویم خیلی باهم متفاوت هست و آن چیزی که در نهایت جریان برای خداوند ارزشمند هست خداخواهی و پوزش از هرگونه بدی و غفلت هست مثل شب آخر زندگی این شهدا و دانسته به قربانگاه رفتنشان ... ! )

پدر بزرگوار شهید در ادامه می فرمودند : با شروع ماه محرم محمد حال دیگری پیدا میکرد و با تعصب و تقید شدید ضمن پوشیدن لباس مشکی ، از صبح تا شب در مراسم های عزاداری شرکت می نمودند به طوری که صبحهای محرم در مجالس زیارت عاشورای سپاه آران و بیدگل میرفتند و بعد از ظهر در هیئت های مذهبی و شب در مجالس روزه خوانی حضور داشتند.

علاقه این شهید به ابا عبدالله الحسین (ع) به قدری بود که ضمن حضور در آشپز خانه و کمک به پخت غذا برای عزاداران ، هر ساله گوسفندی را نیز نذر مراسم می کردند .


در ادامه برادر شهید نقل میکنند

آقا محمد در روزهای هفتم ، نهم و دهم ماه محرم از زمان شروع حرکت هیئت حضرت علی اصغر (ع) تا امامزاده هلال بن علی (ع) از روی شوق و نذری که داشتند با پای برهنه حرکت می کردند . من و ایشان هر سال با هم بودیم و صد افسوس که امسال باهم نیستیم . البته حضور محمد را در مراسم عزاداری در کنار خودم همواره حس می کنم .

بله عزیزان

اینگونه بود که این شهید والا مقام با توسل و سماجت خود در عشق به حضرات معصومین (علیه السلام) توانستند به حاجت قلبی خودشان که همانا قرب ( نزدیکی ) به اباعبدالله (ع) و امام عصر(عج) بود دست یابند.


در نتیجه در روز 13/6/1390 حدود ساعت 6 الی 7 صبح بعد از نبردی سخت براثر اصابت گلوله زخمی شدند و برادرعزیزشون شهید صفری با نگرانی زیاد برای نجات برادر میان و پای شهید محرابی رو میگیرند و به پائین میکشند ولی ناگهان تیری به شهید صفری اصابت میکند و ایشان هم بر زمین میخورند و همان لحظه بر اثر اصابت خمپاره بین این دو شهید هر دو به درجه رفیع شهادت نائل میشوند.

روحشان شاد و راهشان پاینده باد

تهیه تنظیم: خادم الشهدا (شهیده)


به نام خدای شهیـــــــــــــــــــد




هر روز از مقابلش میگذشتم و یک نگاه به آن تصویر می انداختم، لبخند پاکش روی قلبم می نشست و من می رفتم سراغ زندگی ؛ البته اینکه این عکس روی  تیرچراغ برق سرکوچه ما چه میکند هم خودش داستان دارد:
 کمیل(شهید صفری تبار یکی از شهدای صابرین شهریور90 بود)  یکی از دوستان مصطفی (مصطفی آزادی) و از پاسداران گروه صابرین بود که شهید شد و من این را از روی پیراهن مشکی تن مصطفی دانستم و همین سرآغازی شد برای اصراری بر برگزاری یک محفل که چون برگزار گشت تنها مهمانی از آن که شهید کمیل را خوب می شناخت ، همین مصطفی بود و البته مردی که میگفتند با دختر و همسرش آمده است، ما بقی همه برای کلمه شهید آمده بودند، برای ارادت .

بعدها مشخص شد آن مرد ناآشنا ، آشنای شهید بود، پدر خانم ایشان(خانواده نامزد شهید در محله فیروزآباد فریدونکنار زندگی میکردند)


دو روز بعدخانواده نامزدشان محفلی برگزار کرد که در آن بزم غم همه خانواده شهید آمده بودند و درخلال آن مراسم بود که من برای اولین بار عکس ایشان را دیدم، همان عکسی که تا مدت ها دلخوش به لبخندی از آن بودم.


و چرا دل خوش، و چرا تا مدت ها؟  این هم شنیدنش برای غیر شاید بی معنی باشد ولی چون من ، اهل فریدونکناری که ده یا پانزده ، روز پس از آن مراسم، خود مهمان عزیزی از سومار داشته باشد، حسین جانی( مراد حسین جان کریمی نسب است که روزهای انتهایی شهریور 1390 خبر آمدنش شهر را پر کرده بود .) که از ماه ها قبل اهالی خواب آمدنش را دیده بودند ولی تعابیرش را نمی دانستند ،می گفتند قطعا دیدن شهدا در خواب معنی خواهد داشت و دیدیم که داشت.

شهدا :

        + شهید کمیل(مصطفی) صفری تبار اصالتا مازندرانی و اهل شهرستان بابل است ، ایشان یکی از شهدای گروه صابرین شهریور سال گذشته می باشد و همانطور که ذکر شد نامزد ایشان از اهالی فریدونکنار بوده است.

       + شهید حسینجان کریمی نسب شهید مفقودالاثر دفاع مقدس بوده که شهریور سال گذشته پس از 27 سال در محل شهادتش یعنی جبهه سومار خودش را به مردم منتظر نشان داد و سرافراز به شهرش بازگشت، برخی از اهالی محل میگویند، مراسماتی که برای شهید صفری تبار گرفته شد درواقع آزمون های آمادگی مردم محله بود برای آمدن مسافری غریب.

برگرفته از وبلاگ نقطه رهایی

ابیاتی به مناسبت سالروز شهادت شهیدان محرابی پناه و صفری تبار

محرابی آن که در ره قرآن زجان گذشت

یک سال از شهادت آن قهرمان گذشت

سوگند می خورم که به تکریم و احترام

نامش هماره بر لب پیر و جوان گذشت

پرواز کردو رفت به ارش خدا و گفت

با بال عشق می شود از آسمان گذشت

اعلام کرد بر همه با جانفشانیش

در راه دوست از سر و از جان توان گذشت

افروخت شعله دگری در محیط دل

وقتی نسیم خاطره هایش ز جان گذشت

در مدتی که شمع وجودش خموش شد

داند خدای او ،که چه بر دوستان گذشت

داغ غمش به سینه مادر شراره زد

آن شمع دل فروز چو از این میان گذشت

یارب چه ها گذشت به تازه عروس او

سالی که در شهادت آن مهربان گذشت

رحمت بر آن تکاور بیداردل که او

با عشق کربلای حسین(ع) از جهان گذشت

همرزم او صفری که اندر این جهان

با اشتیاق در ره قرآن ز جان گذشت


مداح و شاعر اهلبیت حسن آقا هارونی



به نام خدای شهدای صابرین

طرح عقد اخوت به مناسبت اولین سالگرد شهادت آقا کمیل و محمد آقا




همیشه حس می کردم شهادتنامه آقا کمیل و آقا محمد کنار مزار مطهر شهید کاظمی امضاء شده و آنجا دعایشان مستجاب شده .......
__________________________


مصطفی در حالیکه بین گلزار شهدا قدم می زنه و محمد هم با گوشی همراه از ایشون فیلمبرداری می کند، می گوید: 





« ... خدا اگه شهادتو قسمتمون نکنه إن شاءالله کنار مزار شهدا باشیم؛ مثل حضور امام زمان، وقتی امام زمان یه جایی حضور پیدا می کنه، اونجا خیر و برکتش زیاد می شه، ما هم اگه – از نظر خودم می گم- کنار شهدا دفن بشیم، شاید از حضور و برکت شهدا خدا ما رو ببخشه، از گناهامون بگذره، شهدا إن شاءالله تو اون دنیا شفاعتمون رو بکنند، شفاعت می کنند، دیگه موقع اذانه، امروزم 10 بهمن 1389 ؛ یکشنبه هوای شهدا زد به سرمون اومدیم مزار شهدای تخت فولاد؛ من مصطفی صفری تبار و دوستم (فیلمبردار) محمد محرابی پناه، إن شاءالله شهادت قسمتش بشه، إن شاءالله بزنه بکشه، وقتی شهید شد دست ما را هم اون دنیا بگیره!»

مصطفی در حالیکه همراه با دو نفر از رفقای خودش به طرف مزار شهید حاج احمد کاظمی و حاج حسین خرازی می روند، می گوید:

«...عقد اخوت چیه؟ عقد اخوت چیزیه که دو تا رفیق با هم دیگه، وقتی عهد کردند -یعنی اگه الآن مثلاً من و محمد محرابی رو مثال می زنم- یعنی اگه محمد محرابی رفت و شهید شد و با من عهد اخوت بسته، دست منو باید بگیره اون دنیا و ببره توی بهشت، تا دست منو نگرفت توی بهشت نبرد حساب نیست! (رفیقش می خنده و می گه: اگه نبره قبول نیست؟ و مصطفی در جوابش می گه: نه نه باید منو ببره).



سلام یار بسیجی سلام داداشی                        نمی شود نروی و کنارمان باشی؟

هنوز خاطره هایت برای من مانده                    وخنده های  تو غم را از این دلم رانده

تو می روی و فقط خاطرات می ماند                تمام شهر برای تو مات می ماند

تو می روی و زمانه بخار می گیرد                 خدا نگاه تورا یادگار می گیرد

هنوز عروس تو چشم انتظار مانده کمیل!           همیشه زیر لب امن یجیب خوانده کمیل!

بلند شو که پدر آمده سر تابوت                       که باز مثل همیشه بگیرد این بازوت

بلند شو ببین ضجه های خواهرها                    وگریه های سراپا غم برادر را

چقدر منتظرت مانده مادرت آقا!                     ولی شدی تو فدایی رهبرت آقا!

لباس های تو پوشیده و ببین چی شد!                بلند شو و ببین مادرت نظامی شد!

به دور گردن خود چفیه کرده از کفنت             چفیه ای که تبرک گرفته از بدنت

تمام دلخوشیم بود باز می بینم                        ودست میدهم و از تو بوسه می چینم

بیا بیا که نماز جماعت است اینجا                    همین نماز،برات شهادت است؛اینجا

تو لابه لای خطوطت چه خواستی؟بروی؟          ودر میان قنوتت چه خواستی؟بروی؟

دلم هوای تو کرده،عجیب دلتنگم                     وبعد رفتن تو مات مانده و منگم

هنوز باورمان نیست،رفته ای هرچند               همیشه جای تو خالیست،رفته ای هرچند

خدا،گمان بکنم عاشق شما شده بود                  که روی جسم تو خمپاره آمدهست فرود

خدا برای خودش انتخاب کرده تو را               برای بازشماری حساب کرده تورا   

چه می شود به شهادت شفاعت بکنی؟              یا رسم رفاقت شفاعتم بکنی؟

تورفته ای بکنی مثل هر زمان کولاک              تو رفته ای که کمر بشکنی گروه پژاک

تورفته ای که خدا را به چشم دل بینی              کنارسفره ی او تا همیشه بنشینی

تو رفته ای که محل باز رنگ و بو گیرد           برای بار سی و سه هم آبرو گیرد 

(شاعر : ابوالفضل عباس زاده )

منبع : وبلاگ سی و سه آسمانی


شب است و سکوت است و ماه است و من
فغان و غم و اشک و آه است و من
شب و خلوت بغض نشکفته ام
شب و مثنوی های ناگفته ام
شب و ناله های نهان در گلو
شب و ماندن استخوان در گلو




من امشب خبر می کنم درد را
که آتش زند این دل سرد را
 کجا رفت تاثیر و سوز دعا؟؟؟
کجایند مردان بی ادعا؟؟؟

به نام خدای شهیدان شاهد

اگر شهیدان عزیزند؛که عزیزترینند ، اگر گرامیند برای ما؛که گرامی ترینند ، گرامیداشت آنها به معنای این است که ما راهشان را ادامه دهیم،اهدافشان را دنبال کنیم. دنبال کردن راه آنها،یعنی همین؛یعنی اهداف جمهوری اسلامی ،ارزش های اسلامی، این پایه های مستحکم،این شاخص های نمایان،که می تواند این ملت را به اوج افتخار دنیوی و اخروی برساند،اینها را بایستی در نظر داشته باشیم و دنبال کنیم.
آنهایی که رفتند،رفتند راه ها را گشودند،من و شما که ماندیم،باید از این راه های گشوده، حرکت کنیم و پیش بریم.و الا اون ها راه رو باز کنند،ما بنشینیم دست روی دست بگذاریم،تماشا کنیم!این قدر نشناسی است،این نمک نشناسی است!نمک شناسی در قبال شهدا اینه که وقتی اونها راه رو باز کردند،ما از این راه حرکت کنیم و پیش برویم.
این امروز وظیفه ماست.و ملت ایران این وظیفه رو انجام می دهد. مسئولین کشور ، به حمدالله به این متعهدند،پایبندند،شعارهای اسلامی و مبانی و اصول اسلامی برای آنها اصلی ترین پرچم ها و شعار هاست.و ان شاءالله این ملت با این عزم و با این روحیه، با این جوان،با این مشعل های درخشانی که از خون شهیدان بر افروخته شده و فضا را روشن کرده،خواهد توانست به بلند ترین و دور ترین آرزو های خودش ان شا ءالله برسد.

                                                                                            مقام معظم رهبری



                                                             دانلود

منبع : آسمانی 33


صحنه ی اول: (شهریور 1390 _ منزل)

_ الو سلام خاله.

 

_ سلام دتر خوبی؟

 

_ آره خاله جون. امروز خونه اید؟ خواستم یه سر بیام قائمشهر حال و هوام عوض

شه.

 

_ آره عزیز. بیا مطهره هم هست.

 

_ آخ جون. پس ناهار میام پیشتون.

 

صحنه ی دوم:  قطعه ی ابتدایی پازل (45 دقیقه ی بعد_ بابل میدان شهید بزاز)

 

چرا اینجا اینقدر شلوغه؟ اتفاق خاصی افتاده؟ ... این همه مردم و سرباز و دم و

 

دستگاه برا چیه؟

 

این عکس ها چیه؟...



(تقدیم به شهید کمیل صفری و مادر بزرگوارشان )

 

چند بیت از زبان مادر:

 

کجا رفتی کمیل من کجایی نور چشمانم

رهـــــا کردی مرا مادر بدون تو نمی مانم

اگرچه نیستی دیگر ولی انگار هستی تو

نگاهت می کنم گویا کنار من نشستی تو

صدایت می کنم گاهی کمیل من! بیا مادر

بیا بوســــــم سرو رویت بیا ای لاله ی پرپر

به قربان دوچشم تو فدای قــــــد و بالایت

نرفت از خاطرم هرگز نشاط کودکی هایت

دلت کرببلا می خواست می دانی که میدانم

حسینی گشتی آخر تو برایت روضه می خوانم

شفاعت کن مرا آنجا که هستی افتخار من

بکش آرام دستت را به قـــــلب بی قرار من

 

جواب آقا کمیل

حلالم کن تو ای مادر که زود از پیش تو رفتم

خدا داند که من اینجا همیشه یاد تو هستم

نه شیون کن نه زاری کن نه هرگز بی قراری کن

فقط صـــــــبر و تحمــــل کن مرا اینگونه یاری کن

مخور غصه کمیل تو شده همسایه ی زهــــرا

که مهمان حسین است او درون خانه ی زهرا

اگر سیدعلی بوده است آنجا رهبر و یارم

بُود یاری گَرم اینجا ابوالفضل علــــــــمدارم

من اینجا میهمان سفره ی سبز خدا هستم

نگو مادر نگو هرگز که من از تو جـــــدا هستم

 

با تشکر از شاعره محترم سرکار خانم هور گرامی

منبع : وبلاگ قطره ای از دریا


بسم رب الشهداء و الصدیقین

تصاویر شهیدان محرابی پناه ، منتظرالقائم و صفری تبار در مراسم سوم خرداد در دانشگاه امام حسین (ع) در حضور امام خامنه ای بر دستان همرزمانشان



به نام خدای فاطمه (س)

سلام آقا کمیل و محمد آقا و همه شهدای عزیز

ایام فاطمیه رسیده ، همه تون عاشق مادر حضرت زهرا (س) بودید ، خیلی هاتون اون روز با پهلوی خونین به دیدار خدا رفتین ، این روزها می دونم دل شما هم خیلی گرفته ، شهدا برای ما هم دعا کنید .

امشب خیلی دلم می خواست از شما شهدا بنویسم اما ...

سلام بر مادر پهلو شکسته ، سلام بر دل شکسته مولا حضرت علی (ع)


دری که ریشه داشت شکست

حرمت همیشه داشت شکست

یه مادری تو این میون

یه بار شیشه داشت ...

وای مادرم ....

با صدای مهدی رعنایی :

http://snd.tebyan.net/1390/12/149-ranaei-L.mp3_104913.mp3

التماس دعا



با سلام
من محمد هستم از كلاس 10 گردان ........... از همشهری های آقا محمد محرابی گل .
یادش بخیر این دو معمولا با هم می اومدند گردان ما - آقا مصطفی با ما آران و بیدگلی ها خیلی رفتار خوبی داشت و خوش برخورد بود . بعضی اوقات با هم جمع می شدیم من و محمد جواد و مرتضی و هادی و احمد و حسین و دو شهید .
محمد عزیز خیلی رفیق خوبی بود از همه لحاظ . وقتی خبر شهادتش رو شنیدم مثل اینكه دنیا روی سرم خراب شده باشه فقط با بچه ها تماس می گرفتم و های های گریه می كردیم ندیدنشان خیلی سخت است .
یادشان گرامی و راهشان باقی
انشاا... دست ما رو هم بگیرند




موضوع :
خاطره , 
بسم رب الشهداء و الصدیقین 

اینقدر به وقت و نظم اهمیت می داد. اونجا که تو مأموریت بود اینجا هم در بسیج اگه در گردان عاشورا مثلاً ساعت هشت فراخوانی بود سر ساعت هشت با لباس کامل بسیج و چفیه حاضر می شد. هرکس هم با لباس شخصی می رفت ناراحت بود. می گفت اگر نمی خواهد نیاید و باید کار رو درست انجام بدهد. یا اگر کسی مرخصی می خواست می گفت دو روز می خواهد کار برای خدا انجام بده باز میاد مرخصی می گیره.



موضوع :
خاطره , 

بسم رب الشهداء و الصدیقین 


یه روز آمد گفت که من نمی خوام دیگه برم دانشگاه. بالطبع هر پدری دوست دارد پسرش درس بخواند و (افتخاری بود برای ما که فرزندمان مهندس کامپیوتر باشد) ناراحت بودیم از این موضوع که چرا در این مرحله می خواهد درس را رها کند. با او صحبت کردیم گفت نه من نمی توانم. علتش را هم وقتی از او جویا شدیم می گفت آیا دوست داری من یک آدم سالمی باشم یا اینکه فقط به من بگویند مهندس؟ گفتم من هر دو را دوست دارم. هم اینکه سالم باشی هم اینکه به شما بگویند مهندس. چه عیبی دارد؟ گفت تا امروز می کشیدم، امروز دیگه نمیکشه. جایی که استاد به من بگه چرا با این لباس آمده ای این لباس، لباس یه امّله! اومدی محیط دانشگاه باید مثل دانشجوها باشی دیگه من به خودم اجازه موندن تو این محیط رو نمی دم.




موضوع :
خاطره , 

درد و دل یک رزمنده با شهید مصطفی کمیل صفری تبار


سلام بر قاصدک راست قامت ، کمیل جان

نمی دانم از کجا شروع کنم ، قلم را برای نگارش برداشته ام تا از شهید آباد بگویم یا از بغض گرفته در گلو که قلم فریاد کشید و گفت :

شهیدان را نیازی به گفتن و نوشتن نیست ، آنان نانوشته دیدنی و خواندنی اند .

از سید آن ساربان و سفیر سنت الهام بگیر که آنان را وجه الله می دانست ، کمیل جان در اربعین حسینی یادت کرده ام تا یادم کنی ، هر چند که زبان عاشق بی تکلف است و مجنون به دنبال واژه و لغت نمی گردد ، مجنون وار دیوانه ات شده ام ، تعبیری آورده ام به نیت تغییر تا از شراره الهی ات گرم شوم و مرد مرد ، تا آسمانی شوم و لایق دیدارت و غلام شهیدان ،

راستی کاروان رفت ، ما در خواب ، بیابان در پیش

ره ز که پرسیم ؟ چه کنیم ؟

فقط در یک کلام کوتاه : وای به دل زینب در این اربعین حسین ، وای به دل زینب (س)




موضوع :
دلنوشته , 

    گاهی برای اثبات مدعا شهود لزوم پیدا می کند...

یک عده اما برای ثبت عاشقی خود شهادت دادند..

به بودنش..

به محبوبی که خلوص می طلبید و حبّ الهی او چشم دل داد تا حریمش را حس کنند..

بیخود نیست که گفته.." موسی اگر شهید می شد.. خدا را می دید ! "

     




موضوع :
عکس , 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

آخرین عکس شهید محمد محرابی پناه و مصطفی کمیل صفری تبار 






شادی ارواح طیبه این دو شهید عزیز صلوات





موضوع :
عکس , 


تعداد صفحات : 3

 | 1 |  2 |  3 |